محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3647
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آهنگ طبرستان روان شد . خبر به حجاج رسيد و چنان كه در روايت يونس بن يزيد آمده سفيان بن ابرد را با سپاهى انبوه از مردم شام به تعقيب قطرى فرستاد . گويد : سفيان برفت تا به رى رسيد و از پى خوارج روان شد . گويد : حجاج به اسحاق بن محمد بن اشعث ، سالار سپاهى از مردم كوفه كه در طبرستان بود نوشت كه شنوا و مطيع سفيان باش و اسحاق نيز با سفيان به تعقيب قطرى حركت كرد و برفتند تا در يكى از دره هاى طبرستان به دو رسيدند و با وى نبرد كردند كه يارانش از اطراف وى پراكنده شدند . قطرى در پايين دره از اسب بيفتاد و بغلطيد تا به عمق دره رسيد . معاوية بن محصن كندى گويد : ديدمش كه افتاد اما نشناختمش . پانزده زن عرب را ديدم كه به زيبايى و منظر و وضع نكو چنان بودند كه پروردگارت خواسته بود ، پيرزنى نيز با آنها بود . من به آنها حمله بردم و آنها را پيش سفيان بن ابرد بردم و چون نزديك وى رسيديم ، پيرزن با شمشير خويش مرا به يكسو زد و با آن به گردنم زد كه زره سر را بدريد و پوست گلويم را بريد شمشير را بر گرفتم و به صورتش زدم كه پوست سرش را دريد و بيجان بيفتاد . زنان جوان را پيش سفيان بر مردم كه از كار پير زن بخنديد و گفت : « چرا اين زن را كه خدايش زبون بدارد كشتى ؟ » گفتم : « خدايت قرين صلاح بدارد مگر نديدى چگونه به من ضربت زد ، به خدا نزديك بود مرا بكشد . » گفت : « به خدا ديدم و ترا از اين كار كه كردى ملامت نمىكنم خدايش لعنت كند . » گويد : يكى از بوميان ، آنجا كه قطرى غلطيده بود به نزد وى رفته بود كه گفته بود : « آبم ده » كه سخت تشنه بود . بومى گفته بود : « چيزى به من بده تا آبت دهم » گفته بود : « واى تو به خدا جز اين سلاح كه مىبينى چيزى همراه ندارم كه